تبليغاتX
نغمه سکوت

خانه اگر که برود، باز ساخته خواهد شد.

درخت اگر که بسوزد، باز کاشته خواهد شد.

شرف اما،

اگر برود، در تاریخ ها می نویسند و وقتی نوشتند با مرکبی می نویسند که سخت پاک خواهد شد! با مرکبی از خون شهیدان!

شرفتان را نگهبانی کنید، چرا که نه آسان به دست می آید و نه دشوار از کف میرود!




*اینها تقریبا به مضمون از برخی نوشته های نادر که در خاطم بود نوشته شده.

دیروز در تهران شرف بود که از میان میرفت! درد تلخ است و برخی روزها تلخ تر! عاشورای امسال را در تاریخ می نویسند تا من و تو فرصت کنیم از لابه لای حقایق این روز آن را بخوانیم و ببینیم، نه لابه لای دروغ های مضحک تر از همیشه  ی رسانه هایی که در رفتن به راه معاویه دست یزید را از پشت بسته اند!

کاش گذاشته بودید مردم جمع شوند، کاش به حرمت حسین ابن علی تاب تجمع مردم را داشتید و دست به کشتار نمی زدید تا لکه های ننگ بیشتر و بیشتر این دامان را نیالایند! کاش کشتار نمی کردید و مردم را به خشونت نمی کشیدید، فقط برای حفظ ژست حسین گونه ی خودتان!

از این روز خواهم نوشت و خواهند نوشت، و زمانی که برای جبران نیست.


+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 12:41 توسط نغمه ی سکوت |

بچه تر که بودم شور و حال دسته به راه انداختن از هفته های پیش از محرم پر رنگ میشد، پول جمع میکردیم و بند و بساط تکیه به راه می انداختیم و زنجیر میخریدیم و سیاهی و کتیبه و حلب های روغن پر از گچ میکردیم و چوبی در آن فرو میبردیم تا بشود تیرکی و ستونی، تا بشود پایه ای از آن چارگوشی که یک گوشش همیشه تیر سر کوچه بود، همانجا که پیش از محرم ستون تیر دروازه ای بود که شوتهای کج و کوله مان را تحمل میکرد و به لطف پهن بودنش و پله دار بودنش بهترین جا بود برای بالا بلندی و از این چیزها و گاه بد نبود اینکه خود را به لامپ زرد رنگش برسانیم و با تیرکمون سنگی (همان ها که شکل V) داشت شیشه اش را بشکنیم!

برق بکشیم و عدس پلو (که راحت بود) از مادرانمان بخواهیم و هی مرور کنیم که این مرتضای نامرد پولهای کمک به هیئت را برداشته و به جای سنج و دوقل! رفته جگر خریده و خورده! دعوا کنیم سر اینکه موقع رسیدن به محل چه کسی باید چهل چراغ کوچکمان که سر جمع پنج چراغ بیشتر نداشت را بکشد و به پز دادنش مفتخر شود و هی بچرخد و بچرخد!؟

یاد آبدارخانه و جارو کشیدن و دیوار سیاه زدن انگار کن که جلوی چشمانم است! استکانهای کمر باریک که به اندازه ی یک نلبکی! بیشتر چایی توش جا نمیشد! قند و کبریت و چای خشک! یاد باندهای ضبط را از خانه آوردن و بساط به پا کردن و تا ته ته شب داد بیداد کردن و آتقی بنده خدا را بیچاره کردن! یاد بحثهای بچه گانه و جار و جنجال های هزار رنگ! حتی یاد شترهایی که می آوردند ته محله!

تعزیه خوانانی که چون می آمدند از  خانه ی هر همسایه گلدانی بیرون می آمد و من هنوز دلتنگ آن ردیف زیبای گلدان ها میشدم که انگار دروازه ی بهشت (تو بخوان نوفل لوشاتو) می سازند و آبی که با آب پاش ها بر کوچه پاشیده میشد جادو میکرد حال و هوای محله را!

در کنار همه ی اینها اتفاقا ریا هم بود، اعتیاد هم بود، خودنمایی ها و چشم و هم چشمی ها هم بود! تکیه هایی که نه به خلوص و نیت حسین ابن علی که برای حال گیری از بزرگان تکیه ی قبلی در کنار آن زده میشد و به مدد سرمایه گذاری! صدای اکوهای چنگِ تازه خریده اش که آخرین مدل بود حالی اساسی از تکیه قبلی میگرفت که به دلیلی نامعلوم میان بزرگانش دعوا شده بود!!

پارک سر کوچه (همان که قبل ترها زمین خاکی بود و جای فوتبال ما و بعد آسفالت شد و جای فوتبال ما و بعد پارک شد و باز جای فوتبال ما) هم در ایجاد صمیمیت میان دخترکان و پسرکان محله از هیچ لطفی دریغ نداشت! و شام غریبان از همه ی صندلی هایش نور می تابید!

بچه تر که بودیم خیلی چیزهای دیگر بود، از بحثهای فلسفی فسقلی هایی چون ما بر سر اینکه دسته ی عزاداری واجب تر است یا اینکه راه را باز کنی تا ترافیک برود تا فلان کس اگر کاری دارد به کار برسد و شاید مریض هم داشته باشد!؟ تا اینکه سر خیابون هاشمی دم پارکِ فیل یه درخت هست که عاشورا ازش خون میزنه بیرون و شنیده بودیم که دم گلوبندک که من همیشه فکر میکردم ته دنیاست حسینیه ی عربها عکس واقعی واقعی حضرت عباس را فقط یک ثانیه نشون میدن و کاش بشه بریم ببینیم!

مهم تر از همه ته دیگ کباب ظهر عاشورای هیئتِ کوچه پارک بود که از دست دادنی نبود! مسجد خراقانیها بود و چوبهایشان و شاخسین واخسین (همانطور که بچه گی ها میگفتیم و فکر میکردیم که میگویند!) و بعدش بستنی کیم! و بعد رفتنشان محل پر میشد از آشغال بستنی از چوب گرفته تا پلاستیک روش که وقتی باد میزد صدای قشنگی درست میکرد!

مش رمضون سر محل (همون که بعد مردنش، اکبر و حسن و حسین، بچه هاش، مغازه رو یه مدت چرخوندن و بعد دعواشون شد) عاشورا فروش خوبی داشت، بدجور بستنی میفروخت، بستنی کیم میهن و روز! همون دو رنگه های سفید قهوه ای که آقا پسندیده ی مدرسه هم می یورد و نمی شد جلوش صبوری کرد  هی نخرید و نخورد! 

بچه تر که بودم خیلی چیزها بود که من یادم نیست، شاید حوصله ی گفتنش نیست و حتی حوصله ی خوندنش!

از بچه تری گذشت، رسیدم به جایی که دیگه نتونستم هیئت برم و دلم به مسجد گرم شد. سالم تر بود، ادا اطوارش کم تر و حسین اش پر رنگ تر! از بچه تری که گذشت دیگه هیئت های محل و محل های دیگه رو نرفتم! نشد که برم! پناهم شد مسجد و محرم فقط مسجد! هرچند اون حاج غلام مداح زورکی پیرهن مردم رو در می یورد که الا و بلا باید لخت شی سینه بزنی! کلی خودش بالای منبر میرفت که اگه لخت نشی چنان است و چنان! انگار همه ی عزاداری حسین برای او فلسفه اش در همین لخت سینه زدن بود! هرکی میگفت که هیئت ها خراب شدن بهش میگفتم راس میگی! مسجد بیای بهتره! سالم تره!

.

.

.

خیلی سالِ از اون وقتا میگذره، خیلی چیزا فرق کرده، زیر و رو شده، دیگرگون! و من دیگرگون تر از همه ی چیزهایی که در ذهنم هست!

اون وقتا از هیئت ها پناه بردم به مسجد، الان اما نمی دونم، نمی دونم کجا میشه عزای حسین گرفت! مسجد هم دیگه برام امن و آباد نیست! روانم رو آزار میده! دنبال جای امن دیگری میگردم تا آبادی مساجد شهرم بهشون برگرده! مسجدهای شهر من همه در دست تعمیر اند! به انتظار آبادی مساجد نشسته ام! مسجد های شهر من فراموش کار شده اند، فراموشی همه ی آنچه از آزادگی حسین در آنها خوانده شده است! مسجدهای شهر من مَحرَمِ مُحَرم نیستند برای من!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 13:19 توسط نغمه ی سکوت |

این مطلب کاملا از وبلاگ محترم و فیلتر شده ی ایمایان نقل میشود:

"در شورای تعیین خلیفه‌ای که پس از مرگ عمر تشکیل شد اگر علی می‌پذیرفت که به کتاب خدا، سنّت پیامبر و سیره‌ی شیخین عمل کند، برای سالها خلیفه می‌شد و بسیاری از انحرافات بزرگ- مانند به قدرت رسیدن معاویه که در زمان عثمان بود-، روی نمی‌داد ولی او فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر را پذیرفت به علاوه‌ی تشخیص خودش.

به آیت‌الله منتظری در دوران اوج اعتراضاتش گفتند که با توجّه به سنّ آیت‌الله خمینی و اینکه وی بیست سال از رهبر جوانتر است، اگر کمی صبر کند، خودش پس از به قدرت رسیدن می‌تواند آنچه صلاح است انجام دهد ولی او نپذیرفت در حالیکه اعتراض منتظری واقعاً به جایی هم نمی‌رسید امّا او رهبری یقینی آینده را به خاطر نپذیرفتن سکوتی کوتاه ‌مدّت از دست داد و گفت که نمی‌تواند درباره‌ی آنچه می‌داند ساکت بماند.

قصد مقایسه ندارم ولی در برابر این سؤال که چند نفر می‌توان یافت که مانند علی نپذیرند در مقابل به دست گرفتن قدرت، آنچه حق می‌دانند بر زبان نیاورند، با وجود امثال حسینعلی منتظری در جواب درنمی‌مانیم."

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 10:51 توسط نغمه ی سکوت |