نغمه سکوت

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر، به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

اعترافات1

1- اعتراف ميكنم كه اين ابطحي نامرد بايد مجازات بشه، اصلا بدجور هم بايد مجازات بشه، چون خيلي آدم پليديه! خيلي! در حكومت اسلامي باشي و دزدي كني؟ دست راستش كه هيچ سرش رو هم بايد قطع كرد! خجالت نميكشه دستبرد زده به ميز كار شخصي شريعتمداري و سرورهاي فارس و رجا! خيلي پست بايد باشي تا رو به دزدي بياري! واقعا خيلي! بعد بري تو دادگاه هرچه كه اونا زحمت كشيدن و تهيه كردن رو به نام خودت بگي و  باعث بشي مقاله ي اونا بسوزه! خدا وكيلي در زمينه كارهاي علمي بدترين كار همين دزديه! يعني نسبت به بقيه وقتها خيلي زشت تر جلوه ميكنه! اينكه زحمت چندين و چند ساله ي يكي رو بدزدي به نام خودت بلغور كني! دستاش! دستاش بايد قطع بشه اين دزد نامرد! اصلا نيازي به تلاش شريعتمداري و غيره نيست... ما همه ميدونيم كه اين حرفها رو كي بلده بزنه! جناب شريعتمداري و دوستان نگران حق كپي رايت و اينا نباشيد همه اين حرفها رو به نام شما ميشناسن و ابطحي هرچي زور بزنه كه حق شما رو بخوره خودش رو خراب كرده چرا كه بوي هر حرفي معلومه و جنسش مشخص! خدا شما رو جناب شريعتمداري در پس گرفتن اين گفته ها از اين دزد بزرگ تنها نميذاره!

2- اين كيان تاجبخش رو بايد بدي لولو ببره! مسخره كرده مردم رو! مسوولين رو! همه رو! هنوز دوسال از اعترافات قبلي اش نميگذره كه مردك بازم پاشده رفته اغتشاش و براندازي و ... هنوز مهرهاي پرونده ي قبلي اش خشك نشده بازم شر راه انداخته! انگار ما يادمون رفته همين دو سال پيش بود كه شده بود شوي تلويزيون و خيلي آرام و منطقي اعتراف ميكرد ما براندازيم! ببخشيد و اينا! من نميدونم اين پست فطرت دروغگو چرا اينكارا رو ميكنه ولي هرچي هست بايد اعدامش كرد تا هردفعه نره تو يه چيز بگه بياد بيرون حرفهاش يادش بره بازم دستگير بشه و .... مسولان وقت ندارن كه هي اينو بگيرن هي اعتراف بگيرن هي اين ريست بشه از اول شروع كنه! كلي آدم ديگه هست كه بشه گرفتشون .... دادگاه نميتونه كل وقتش رو برا اين مردك بذاره كه آخه!


اعتراف نوشت: ببخشيد بعضي جاها از الفاظ زشت استفاده كردم! آخه خيلي نامردن اينا كه با مردم بازي راه انداختن هي ادا ميدن ميرن تو يه چيز ميگن ميان بيرون يه چيز ديگه! ضمنا ببخشيد كه وقت حاشيه دار نوشتن ندارم! تند تند مينويسم و نپختگي هاش رو بزنيد به حساب مشغله هاي ديگر!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:37  توسط نغمه ی سکوت  | 

آیه های گویا!


و ما ادریک ماالاعتراف؟ (آیه ی آخر، سوره ی سیاست)


+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:39  توسط نغمه ی سکوت  | 

رسول ظاهری - باطنی و پدیده ای به نام قالیباف!

آنچه که قالیباف در آن فایل صوتی علیه احمدی نژاد میگوید و به بدترین وجه ممکن در همه ی زمینه های عقیدتی و کارکردی او را به باد انتقاد میگیرد تنها یک طرف قصه ی آن سخنرانی چهل و چند دقیقه ای است!

همان روز رفیق عزیزی گفت که برایت یک ایمیل فرستادم گوش کن، گفتم سخنرانی قالیباف را میگویی؟ تایید کرد، گفتم گوش داده ام، و جالب عکس العمل های هر دوی ما بود که فراتر از آن گفته های قالیباف یک چیز دیگر برایمان مهمتر بود و آن منطق قالیباف بود! قالیباف پیش از حرفهای سیاسی اش میگوید:

"من از آن آدمها نیستم که چشمهام رو ببندم کورکورانه پیش برم"

بعد نقلی از شهید مطهری می آورد که:

"پیامبر که مبعوث شده و با این عظمت پیامبر ماست،  این برای شما حجت ظاهریه، شما یه حجت باطنی هم دارین، اون عقله، دین با عقل با هم منطبقن، شما هرکجا دیدین یه کاری انجام میدین که عقل سازگاری نداره حتما برین پیدا کنین ریشه ی دینی اش هم لقه"

و کم کم وارد بحثهای داغ سیاسی اش میشود و تا میتواند در ملامت احمدی نژاد حرف میزند و به سبک خود احمدی نژاد در مناظره ی با میرحسین (که چه از طرف او و چه از طرف قالیباف، اینگونه حرف زدن ناپسند است) رگبار کدهای منفی علیه احمدی نژاد سرازیر میکند و لابه لای سخن هی تاکید میکند که با این حال اگر آقا به من بگویند به او رای بده حرفشان را گوش میکنم! و تو میمانی بر روی هوا از این منطق قالیباف! آقای قالیباف آن حجت ظاهری و باطنی که گفتی چه شد؟



پی نوشت: نام این نوشته را میگذارم: حکومت اسلامی از حرف تا عمل! یا مثلا: نه هر که سر بتراشد قلندری داند! این روزها بهترین زمان برای قضاوت است! برای سنجش عمیقتر مشکلاتمان، برای اینکه بدانیم در روزهای آرامش برای روزهای مبادا چه جمع کرده ایم؟ برای اینکه تعارفها را کنار بگذاریم بیشتر و بیشتر ذهنمان را درگیر کنیم با آنچه همه ی هوای تنفسمان است و متاسفانه چه بی توجه شده ایم به آن! چه زیرکانه از زیر بارش شانه خالی میکنیم؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:42  توسط نغمه ی سکوت  | 

دلخوشی های اینروزها


واسمع دعایی اذا دعوتک، واسمع ندایی از نادیتک!

بشنو رفیق من بشنو! سحرگان به انتظار نشسته ام! شامگاهان به التماس!


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:42  توسط نغمه ی سکوت  | 

همه میبینیم بانو، نگران نباشید!

آهای بانو! نمیدانم چگونه باید خطابت کنم، حوصله نوشتن زیاد ندارم، درد گاه امان نوشتن نمیدهد! هی بانو! آرام باشید! هی بانو! صبوری کنید! به سان همان که سالها یادش آرامتان میکرده! هی بانو! هماره به دوستانم میگفتم برای من کربلا و همه ی تاریخ آن روزگار یعنی زینب! هی بانو! ما مردانگی را اسم نمیدانیم! مردانگی رسمی است که زینب به ما آموخته! که به قول شریعتی مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته! هی بانو! ما تاریخ را خوانده ایم! خوبش را هم خوانده ایم! بگذار بگویند ما هم خوانده ایم! بگذار شما را عایشه بخوانند که دلهای ما باید قضاوت کند نه کلام پست آنها! بانو فرق آدمها در کلامشان هویدا میشود! عایشه خواندن شما تنها زمانی صحت خواهد داشت که با بیان علی باشد! اگر معویه شما را عایشه خواند بر او خواهیم خندید بانو! اگر لحن و کلام علی بود حداقل لحظه ای درنگ میکردم که نکند شما عایشه اید! اما بانو هرچه آن راخواندم و خواندم پستی گوینده اش بر من هویداتر میشد! اگر کسی با بیان معاویه بخواهد شما را عایشه بخواند یقین بدان که همه بوی تعفن را در کلامش استشمام میکنند و حالشان از گفتار آن گونه بر هم میخورد!

هی بانو! برای ما شما همسر باکری هستید! برای ما شما همسر حمید باکری هستید! برای ما شما هستید که حمید باکری تحویل جنگ و جامعه داد، هی بانو عایشه خواندن شما و طعنه زدن که ازدواج کرده اید یا نه در مرام علی نیست و اگر من نبینم اینها را و بخواهم هی خودم را گول بزنم و سرم را در برف ندیدن فرو ببرم که تاریخ صدر اسلام را میشود از هر طرف نگریست امضای بلاهت کرده ام! بانو مگر قصه ی عایشه و علی طرف سومی هم داشت که ما نمیدانیم؟ هی بانو مگر یک طرف علی نبود و یک طرف عایشه! اینها که شما را عایشه میخوانند گمان برده اند که خود علی هستند، نه؟ و کلام را آنچنان متعفن میکنند که صدای زاری علی را از ورای قرنها میتوان شنید! اینها فراموش کرده اند که ما علی را نه به اسمش که به رسمش میشناسیم! تاریخ صدر اسلام را اگر دوستانشان کامل خوانده اند سند برای ما بیاورند که علی عایشه را تمسخر کرد! علی آبروی عایشه را با لحن و نوع حرف زدنش ریخت! برای ما سند بیاورند که علی عایشه را خواست لجن مال کند! علی عایشه را خواست با حرف زدن تحقیر کند! علی عایشه را خواست که له کند! چه بگویم بانو! تنها همین نوشته از دستم بر می آید برای اینکه به شما بگویم:

دلهای ما قضاوت میکند که چه میگذرد این روزها! و دل من هنوز شما را همسر حمید باکری میداند و پیشتر میرود و حمید را شرمنده شما میداند! حمید را متشکر شما میداند! و حمید را مدیون شما میداند! بگذار سیاه اندیشانی چون آن مرد پست هرچه دلشان میخواهد بگویند! بگذار نامش و پستش هرچه میخواهد باشد! ما تنها به پستی کلامش نگاه میکنیم و کلامش را قضاوت میکنیم بانو!



- هی آقای ضرغامی: صبح عالی به خیر!

- تورجان را هم ببینید!

- وای بر مسوولان ما که حتما باید محسن روح الامینی جان بدهد تا بفهمند و بشنوند که انگار خبرهایی هست و جراتی پیدا کنند و نم نمک تکانی به قلبهای چون سنگشان بخورد! وای بر ما!وای از روز حساب!
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:23  توسط نغمه ی سکوت  | 

ثار

اِنی لا اَری الموت اِلا السَعادَة وَ الحَیاة مَعَ الظالمینَ الا بَرَما!

میلاد امام بزرگی است و من جز غم در دل ندارم!


ملاکِ سنجش افراد، رفتار امروزشان است! این دقیقا چیزیه که خیلی دوسش دارم! آره این خیلی حرف خوبیه، مشکلش اما این روزها اینه که آقایونی که تریبون دستشونه طوری القا میکن که ملاک امروز و سنجش شما یعنی "ما" و اگر مثل "ما" نبودید یعنی "امروز" تون مشکل داره! و "ما" عین "حق" و نتیجه میگیرن که شما چون مثل ما نیستین عین "باطل"!

حواسمون هست به کجا دارن میبرن ما رو؟ حواسمون هست که یادمان میدهند تا چشمهایمان را ببندیم و گوشهایمان را باز کنیم؟ و گاه گاهی فقط بگوییم "بله قربان"؟




اجازه دهید ما جمع شویم و فقط قرآن بخواینم، قرآن بخوانیم!

وقتی خواندم ناخودآگاه یاد این افتادم:

آری می بینید طلسم دیو کفر شکسته است! طلسم آن وحشتی است که در نفس توست و با یقین میشکند!



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:4  توسط نغمه ی سکوت  | 

...


کودکی ام با تو بود!

زبان فارسی آموختی ام برای گفتن و شنفتن!

بزرگتر شدم!

زبان خارجه آموختی ام برای درس خواندن!

و این روزها!

زبان چشمهایت را یادم بده برای عاشق شدن!


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:53  توسط نغمه ی سکوت  | 

پسِ پرده؟!

تنها نتیجه ای که من از این انتصاب میتونم بگیرم اینه که برداریم یک نفر رو که اعتراض به انتصابش مثه روز روشن خواهد بود رو بکنیم معاون اول بعد هیاهو راه بیفته تا خیلی چیزهای دیگه فراموش بشه و قصه ی جدیدی که رنگ قصه های اصلی رو کم کنه ایجاد کرده باشیم، بعد از اون جریانهای معترض علیه ما موضع بگیرن و حمله کنن و ما در موضع مظلومیت بنشینیم و احتمالا با عزل و برداشتنش افتخار کنیم که گوش شنوا داشتیم و حرف نمایندگان مردم و جناح ها رو گوش دادیم و چه تعامل خوبی با بقیه گروهها داریم و البته که خوراک خبری تیتر وار درست کنیم که مثلا دو سال بعد بدون اشاره به اصل قصه بگیم که منتقدان دولت حتی انتخاب یک نفر رو که حق قانونی رییس جمهوره تاب نیووردن و نشون دادن چقدر اهل منطق و گفتگو هستن! یا با برنداشتنش بگیم که دولت شجاع هست خیلی هم شجاع هست که اهل توصیه پذیری نیست و به حرفهای بی مورد در راه خدمت به مردم گوش نمیده و تا آخرین نفس در راه پیشرفت و آبادانی کشور خواهد جنگید و رگبار کلماتی که شنونده نسبتی در خارج با آن احساس نمیکنند!

هرچه هست باید نشست و دید!

بعد نوشت: یکی از بچه ها امروز میگفت که به نظر من مشایی آدم بدی نیست، و نظر شخصی خودش رو در مورد اظهار نظر مشایی در رابطه با مردم اسراییل میگفت و بحث دولت و مردم اسراییل رو وسط کشید که به هم ربطی ندارن و .... من با این کاری ندارم که موضع رسمی کشور ما در مورد این نظر چی هست و چی نیست، و به جز فیلم مراسم رقص در ترکیه اون یکی حرفهایی هم که در مورد مشایی زده میشه رو مستند نمیدونم اما با این همه همون موقع (حدود 83) که اون سخنرانی اش که در اون "دوره ی اسلام گرایی" رو، رو به پایان میشمره رو دیدم از حرفش خوشم اومد...هرچند عدم تسلطش روی بحث نتونست نظرش رو خوب جا بندازه اما با کل حرفش موافق بودم و تعجبم از این بود که چطور همچین نظری با نظر احمدی نژاد جمع میشه؟؟؟؟!!!! چرا که این دوتا آدم دقیقا عکس هم فکر میکنن! با این همه جدای از جو منفی علیه مشایی من به شخصه با اون سخنرانی اش که اتفاقا کلی هم علیه اش استفاده میشه به شدت موافقم!

راستی: درباره الی با همه شلوغیهای اخیر بازهم فروش خوبی داشته  (حدود یک میلیارد تا نوزده تیر) و بین فیلمهای مزخرفی که روی پرده هستن وقتی درباره الی رو دیده باشی حس میکنی دیگه سینما تا اکران بعدی معنا نداره ولی وقتی بری مستند تهران انار ندارد رو ببینی میفهمی که نه! هنوز یکی مونده که بشه دیدش و بهش گفت فیلم! تا همین چند روز پیش فقط سه سانس، این فیلم اکران میشد! هفده و هفده و پنجاه دقیقه: دو سالن از سینما آزادی! و بیست و یک: سینما سپیده! ولی چند روزی هست که استقبال مردم باعث شد که سپیده فیلم رو از حالت تک سانس ویژه خارج کنه و یه سالن بهش بده و بشه فیلم روی پرده ی سینما سپیده! نوشتن در مورد فیلم بمونه با علی! که کار را باید به کاردان سپرد! و به نظرم وقت نمیکنه در موردش بنویسه! همینکه نامجو آخر این فیلم میخونه خودش سوژه ی یک نوشته ی طولانی خواهد بود از پدیده ای به نام محسن نامجو به ویژه با حکم حبس پنج ساله ای که به گمانم به این معنی بود که هی محسن: همانجا که هستی بمان و به ایران نیا! تا ببینیم محسن معنی این را میفهمد یا کله خراب تر از این حرفهاست و می آید که اندکی آب خنک بخورد! دوست دارم بیشتر از او بنویسم به ویژه قصه ی حکم پنج ساله را و دلایل و عیبهای نامجو را با هم بیشتر باز کنیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:39  توسط نغمه ی سکوت  | 

محشر

سلام، من نمیدانم چگونه باید برایتان بنویسم! چه بنویسم و از چه؟ نمیدانم چطور میشود برای شما نوشت که واقعا برای شما باشد و دلتان را نشکاند! نمیدانم چه بگویم! و اگر اینها را برای نوشتن انتخاب میکنم تنها بیان درد دلی است که این کلمات را برای نوشتن استخدام کرده!

صاحبِ عبایِ نازنین، شما شاهد بوده ای که بارها و بارها با این نغمه ای که سازنده اش را نامسلمان میگویند چه لذتها که نبرده ام! عزیز بزرگوار! ایشان این نغمه را برای شما ساخته! بخشی است از آنچه برای شما ساخته! نامش را من "فتح مکه" گذارده ام و به گمانم نام اصلی اش هم همین باشد! عزیز بزرگوار هر بار که این را گوش میکنم (با صدای بلند هم گوش میکنم) صدای طبل هایش دیوانه ام میکند! تصویری از آن فیلم مسحور کننده را از نظر میگذرانم و احساسم به شما زنده تر و وصف ناشدنی تر میشود! صحنه ای که از پس همه ی دردها و رنجهایی که بر شما رفت به فتح مکه آمده اید، سپاه شما از پشت تپه ای مشرف به مکه نزدیک میشود، ضرباهنگ حرکت سپاه هماهنگ میشود با این نغمه و سران کفر را میبینم که نگران اند و مضطرب از بودن شما! زنها و بچه هایی که هراسانند و فرار میکنند و سپاهی که هیچ مانعی برای مقابله ندارد و نزدیک میشود! یکی از یاران شما حرف میزند! (به نقل فیلم) نامش را بلال میگویند! هم او که آن کلمات باور نکردنی از زبانش خارج میشود! همانها که امنیت هرکه به مبارزه برنخیزد و سلاح نکشد را تامین میکند! همان ها که حتی خانواده ی ابوسفیان بزرگترین دشمن شما که تا آخر عمر با شما جنگید! را ایمن میخواند! هر بار که آن دیالوگها را که از منش شما بر میخیزند میشنوم اشک میریزم! یکی از یارانتان گفت که امروز روز انتقام است و با حرفهایتان بر دهانش کوفتید که امروز روز رحمت است! هر بار، عزیز بزرگوار، هر بار یادم می آید، در رفتار شما گیر میکنم! بند می آیم و نمیدانم چه بگویم! نمیدانم!

عزیز بزرگوار کسی اگر فیلم میسازد، کاریکاتور میکشد، هرچه که علیه شما میکند من شرمنده میشوم! کاری با آنها ندارم! خودم پیش شما شرمنده میشوم از اینکه ما رفقای خوبی برای شما نشدیم و حتی این کوچکترین کار را هم در حق شما نکردیم که شما را آنگونه که هستید به آنها معرفی کنیم! عزیز بزرگوار اتفاقا من دوست دارم همه به محک زدن شما بیایند، همه بیرحمانه ترین ایرادات را در حق شما ابراز کنند، همه اعتراض کنند و به قول خودمانی گیر بدهند! عزیز بزرگوار همین هم اگر من و ما را تکانی بدهد که برای شما کاری کنیم باز هم غنیمت است! نه اینکه هی بلند شویم و تظاهرات در گوشه گوشه ی دنیا راه بیاندازیم! و جز این کاری بلد نباشیم! دوست دارم در عالی ترین سطوح جهانی سمینار بگذاریم و از مخالفان شما، بله مخالفان چند آتشه شما دعوت کنیم و به بحث بنشینیم! و بحث ها را به قضاوت مردم  همه ی دنیا بگذاریم! همه میفهمند و شعور دارند! این باور من است و آنها هستند که انتخاب میکنند! هرچه خواستند خودشان میدانند! عزیز بزرگوار بارها با خود گفته ام همان را که مولانا سرود، بارها گفته ام:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان // تا سیه روی شود آنکه در او غش باشد!

من نمیدانم برای معرفی شما چه کتابهایی برای مردم دنیا نوشته شده! هرچه هست برداشتم از آن کاریکاتور ها (آنقدر که من از دیدنشان برداشت کردم) همین است که ما شما را درست معرفی نکرده ایم و همین است که آتشم میزند! این تقصیر ما بود! بیشتر و بیشتر! میدانم بیشتر از آنکه از آنها دلگیر شوید از من و رفقای من دلتان میشکند! میدانم! ما رفقای خوبی نبودیم! ما همه دارایی تصویری مان در این دنیای تصویر زده، در مورد شما همان یک فیلم است! همین! چیز بدرد بخور دیگری برای شما نداریم! و هیچگاه این فیلم با همه ی داشته هایش نمیتواند همه ی شما را حتی به اختصار بیان کند! کاش کتابهایمان اینقدر کم نباشند!

راستی عزیز بزرگوار: امروز صبح دلم بد جور شکست! حساسیتهایم این روزها بر روی مرامی که شما آوردید بیشتر شده است! عزیز بزرگوار سه نفر دور هم جمع شدند و برای شما آهنگی ساختند! برای بزرگیِ شان شما! یکی شعرش را گفت، یکی آهنگش را ساخت و دیگری خواند! شاعرش یک  مارکسیست است! آهنگ سازش (که اتفاقا آهنگ بهاران خجسته باد را هم او ساخت) یک ضد انقلاب، و به خواننده اش هم هیچگاه میدان درست وحسابی داده نشد و تا آخر عمر پشت پرده نگه داشته شد و البته باید بگویم که هماره دلگیر بود! جالب است که این سه بهترین کار را برا شما ساختند که به شهادت همه ی داشته های هنری ما در مورد شما هیچ کاری به این صلابت و زیبایی نیست! سه تا آدم مارک دار برای شما بهترین کار را ساختند و من حسرت میخورم از اینکه کاش اینقدر این دایره ی تعریف طرفداران شما را تنگ نمیکردیم تا کارهای بیشتری از این دست در مورد شما تولید شود! هرچند شاید آنها که میسازند بچه ی پیغمبر نباشند که شما که خود بر دلها فرمان میرانید میدانید که کار باید از دل برخیزد و تاثیر باید بر دلها باشد تا جاودانه شود! 

آنچه دلم را شکست این بود: آهنگی که از رسانه ملی ما پخش شد، سانسور شده پخش شد،  بله سانسور شده! به خدا هیچ چیز مستهجنی در آن بخش سانسوری نبود! آنجا که سانسور شد تنها حدیثی بود که شما فرموده بودید! همانجا که گفته بودید "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم" و من به عادت مالوف این روزها گمان کردم نکند این را دشمنان به شما یاد داده باشند و تحت القائات آنها این حرف را زده باشید، چرا که این روزها هرچه از این قبیل سانسور میشود این گناه را بر پیشانی خود دارد که کار دشمنان است!

عزیز بزرگوار میدانم زیاد حرف زدم اما بگذار این را هم بگویم: در راه که بودم شعر و سروده ی این مارکسیست که با حدیث شما شروع میشود ذهنم را مشغول کرد:

"در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا! دیرینه ای محمد! جا هست بیش و کم آزاده را، که تیغ کشیده است بر ستم!"

و بر خود لرزیدم! که نگاه یک مارکسیست از آن عبا چیزی است که وحدت می آفریند و خواستگاه و محراب و ماوای همه ی مبارزان علیه ستمگران میشود و برای هرکسی که علیه ظلم میجنگد (کاری که تو به ما یاد دادی) جایی در آن پیدا میشود و ما که البته مارکسیست نیستیم آن عبا را تنها برای این استفاده میکنیم که به سنی ها بفهمانیم آل عبا که ها هستند و چند نفرند و لذا ما حقیم شما باطل و تفرقه می اندازیم!


توضیح عنوان: این بیت مشهور مولاناست که تمثیل روایتی از حدیثی نبوی است: از پیامبر در مورد زمان قیامت میپرسیدند که  مولانا در پاسخ ایشان و از زبان پیامبر میگوید که من خود عین محشرم:

با زبان حال میگفتی بسی// کی ز محشر حشر را پرسد کسی؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:57  توسط نغمه ی سکوت  | 

اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي؟!

رسيدم دم گيت سپاه! بازرسي! كيفا رو گذاشتم رو غلطتك ايكس ري! اولي، لب تاپ، سومي كه اومد گفت بيارش كنار! اين چيه؟ بازش كن! بازكرديم! اول كيف رو بعد خود دستگاه رو! چيه؟ هيچي يه ثبات! (ركوردر) چي ثبت ميكنه! زلزله! زلزله؟؟ آره خوب اشكالي داره؟ اگه بذاري سريع برم ممنون ميشم دير شده! سري بعد زود ميام حرف ميزنيم!! يه بار ديگه بذار زير ايكس ري! برداشتم سريع و يه بار ديگه! وقت اين رو نداشتم بگم چرا؟ چك كرد! هنوز مطمئن نشده بود! گفتم عزيز لب تاپي كه بهش گير ندادي تعداد قطعات و بردهاش خيلي بيشتر از اينه به جان شما! گفت آره برو، تا حالا نديده بودم!

نفسي كشيدم و بدو چيدم تو چرخ دستي! طرف كانتر، سمت راست: آسمان! ماهان! كاسپين!!! چپ: ايران اير! و گاه ايران اير تور!!!!!!! رسيدم به كانترها! ال سي دي هاي بالاي كانترها رو چشمام چك كرد! سس مهرام! اصفهان! مستر بين! بازم سس مهرام! بعدي مستر بين! بعدش لحظه ها! سس مهرام!

سردم شد! آبادان رفته بود؟؟! از اولي پرسيدم: آقا كانتر آبادان كجاس؟ نمي دونم! دومي، خانم ببخشيد كانتر آبادان كدومه؟ آقا ما اينجا بيكار نيستيم كه هي شماها بيايد سوال كنيد؟ گفتم خانم، خدا، نميدونم رو براي اين وقتا آفريده يه كلام و خلاص! يه ساعت حرف زدي كه نگي نميدونم؟ سومي، چهارمي! تا آخر رفتم و برگشتم! رسيدم دم اولي! به پسره گفتم آبادان پريد؟ گفت نه همين جاست! گفتم واقعا ممنون! اينجا كه سس مهرامه!؟ گفت اولش كه پرسيدي خواستم اذيتت كنم!!!!! ممنون از اينكه شيش صبح شوخي ات گرفته! كيفا رو دادم بهش! پرواز خلوت بود!!!! بودن حتما كسايي بودن كه بعد من اومدن و آقايي كه شوخي اش گل كرده بود بهشون جواب داده بود كه: پريد!!!!


و كاش ناپريده هاي توپولوف ايروان كه دوستان با اعتماد به نفس بالا ميگويند تا 2010 روسيه گفته بود ميتونه بپره!!! جامونده هاي پرواز!! بيشتر بود! كاش! كاش صداسيما يه باند ناقابل مشكي مينداخت اون گوشه ي سمت راست شايدم چپ تلويزيون! و دلمون رو به همين خوش ميكرديم!! عزاي عمومي اي كه ارمنستان اعلام كرد خير سرمان!!!!

كاش وزراي راه و ترابري حاضر نخواهند كه ركورد وزراي خاتمي را در ميزان كشته هاي هوايي بزنند! كه با احتساب همه سقوطها كابينه ي هشت ساله ي خاتمي ركورد دار است در تعداد كشته ها! 477 نفر! هرچند با اين سقوط متاسفانه نزديك شده اند، حدود 443 كشته! ستاري! دادمان! احمد كاظمي! نامهاي آشناي سقوطهاي مرگبار!


پينوشت: بعد از آذريزدي نوبت اسماعيل فصيح شد كه بره! دلم براش تنگ ميشه! "دل كور" ش رو فراموش نميشه كرد! پناه بر حافظ بسي خواندني است! زمستان 62 بسي تعريفي است ولي من اسير زمان را بيشتر ميپسندم!

بازهم پينوشت: يا فارس و يه سري دوستانشون نماز جمعه ي امروز تهران نبودند! يا ما نبوديم! چيزهاي ديده شده و نوشته شده توسط دوستان جز شاخي بر سر هيچ چيز ديگري نمي روياند!!!!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 21:17  توسط نغمه ی سکوت  | 

کمیته ی حقیقت یاب!


پینوشتی که حسب امر یکی از دوستان شد قبل نوشت:

به جان خودم این خانم! بود! همین خانم که تو برنامه ی پرتو از شبکه چهار در جواب محمد علی اینانلو! که ازش پرسید از کارکردهاتون در سازمان حفاظت از محیط زیست بگین، گفت "ریا میشه"! این گوشهای لعنتی من چیزهای اینطوری هر روز توش زنگ میزنه! "ریا"! کاش خودم نشنیده بودم! تا بتونم جایی برای باور نکردن داشته باشم! هرچند اینانلو در نسخه پیچ کردن ایشان از هیچ چیز فروگذار نکرد و ایشان را رساند به جایی که بفرمایند "شما که خودتون از همه بیشتر محیط زیست رو میشناسید و مسلط هستین" و هی سکوت و بیجوابی! و من همش دلم رفت به یاد اون حدیث نبوی که اگه بدونی یکی هست که بهتر از تو میتونه قضاوت کنه یا کاری رو راه بندازه و مدیریت کنه و به او نسپاری به خدا و رسول و خلق خدا خیانت کردی (به مضمون) و همون برنامه کافی بود تا روشن بشه اخلاقی که سرکار خانم جوادی در قاموس رییس سازمان حفاظت از محیط زیست همیشه ازش دم میزنن حکم میکنه که خودشون استعفا بدن و حداقل اینانلو رو به رییس جمهور معرفی کنن برای اداره ی اون سازمان! حالا گیر بدین بهم که البته مدیریت یه چیز دیگه است و اینا! و من بگم بله من نمیفهمم مدیریت یه جریان دیگه است و نیازی به سواد تخصصی نداره در اون زمینه! و اصلا سواد کیلو چنده؟



و اما اصل نوشت:

چرا حجاریان به خانه نمی رود؟

این تیتر امروز صبح روزنامه وزین وطن امروز بود!

امروز که این رو خوندم رفتم تو فکر که واقعا چرا؟ چرا سعید حجاریان این مردک علیل پا نمیشه بره خونشون؟ مسخره کرده ما رو؟ نشسته اونجا که چی آخه؟ نمیگه زن وبچه اش منتظرن؟ خداییش یه همچی آدمی که به فکر خونواده ی خودش هم نیست چطور میخواد رهبری سیاسی بکنه و برای جامعه طرح بده؟ خودش رو هنوز نتونسته درست کنه! واقعا که!

نمیدونم چرا ولی شاید دلایل زیر رو برای این مردک که حرف زدنش رو هم بلد نیست! بشه اوورد!

سعید حجاریان نمیره خونه چون:

 

1-اوین در کوهپایه های درکه قرار گرفته و البته که بسیار خوش آب و هواست و دیگه همچین جایی پیدا نمیکنه! غنیمته!

2-فکر میکنه به جای زندان اوین در هتل اوین و یا هتل آزادی که اخیرا داره بازسازی هم میشه اقامت داره و اشتباهی گرفته، واسه همین پا نمیشه بره گورش رو گم کنه!

3-اوین به محل نمایشگاههای دائمی تهران نزدیکه و احتمال میده نمایشگاه کتاب بازم شاید برگرده همینجا و میگه حالا که اینجا هستیم بمونیم نمایشگاه سال بعد رو بریم بعدش میریم خونه! دیگه دوباره کاری نکنیم که بریم و بیایم!

4-شهربازی سابق رویروی اوین هست و هنوز نمیدونه که شهربازی تخریب شده و شده اتوبان و اینا! میخواد بره سینما 2000 شهر بازی شایدم چرخ وفلک هوس کرده!

5-یه نمه بالاتر از اوین همون ابتدای درکه روبروی مسجد لواشک و انواع اقسام خوراکی های ترش درجه یک میفروشن که دهن آدم رو آب میندازه! میخواد بره از اونا بخره!

6-زورش زیاده هرکار که میکنن بگیرنش ببرنش خونش نمیتونن و حتی کسی جرات نداره و نمیتونه بهش نزدیک بشه!

7-خیلی پر روئه میگه چرا من برم خونه؟ اونا بیان اینجا! اینجا همه چی بهتره!

8-گیر داده!

9-لج کرده!

10-دکترایی که ازش مراقبت میکنن و مثه پروانه دور سرش میچرخن هیچ جای دیگه پیدا نمیشه! امکانات عالی، توپ!

11-میخواد خانواده اش رو دق بده از دستشون راحت بشه!

12-عاشق شده! رفیق پیدا کرده! مونده همونجا با معشوقه اش بره خونه!

13-از سوپهایی که بهش میدن خوشش اومده و به زنش گفته تا اینطوری درست نکنی نمی یام!

14-اجاره خونش عقب افتاده روش نمیشه برگرده تو چشای صاحب خونه نگاه کنه!

15-با کمری و آزرا میان دنبالش ببرنش خونه، اونم گیر داده گفته کمتر از لکسوس 2010 قبول نیست! عمرا!

16-ساعتش رو کوک کرده بوده که بلند بشه بره! اما باطری اش تموم شده و خواب مونده! الان میاد!

17-مثه مجید مجیدی تازه فهمیده میر.حسین چه خونخوار و جنایتکاری بوده! شوکه شده نمیتونه راه بره!

18-کار داره!

19-به فضولاش نیومده! یا : به تو چه فضول!

20-زنش گفته خودش رفته خودش بیاد، اونم آدرس رو گم کرده و خونش رو بلد نیست!

21-خانواده اش اوین رو بلد نیستن آخه تا حالا کارشون نیوفتاده بوده اونجا! هرچند اون پسر احمقش رو چند روز بردن اوین همه جا رو یادش دادن بازم یاد نگرفته و خلاصه خانواده نمیدونن کجا باید برن دنبالش!

22-خانواده اش کار دارن وقت ندارن برن دنبالش!

23-خبر رسوندن یه آقایی هم نام خودش با فامیلی عسکر اومده: دم خونشون؟ سر کوچشون؟

24-لوله های تنفسی و سرمش گیر کرده لبه چوب لباسی آزاد نمیشه!

25-چرخ ویلچیرش خراب شده منتظره تعمیرکار بیاد درستش کنه بعد بره!

26-یه بار تعمیرکار اومد ولی هنوز درست نشده! بعد که درست شد چرخش گیر کرده لب یه دست انداز! ول نمیشه!

27-به دلیل اصلاح الگوی مصرف در رفت و آمدهای متوالی همونجا مونده! آخه کارت بنزین خانواده تموم شده از بس بردن اووردنش! مونده تا شارژ بعدی کارت بنزین!

28-مونده تا خانواده حسابی که دلشون تنگ شد بره و اون وقت تحویلش بگیرن!

29-خودش رو مسخره کرده!

30-مونده بکشنش بندازه گردن اونا!

31-از جونش سیر شده!

32-جوگیر شده و اعتکاف رو هنوز تموم نکرده!

33-مونده شب قدر رو هم با رفیقاش باشه! قران به سر بگیرن!

34-ما رو مسخره کرده!

35-فکر کرده وطن امروز بیکاره سر تیترش رو هر روز حرومش کنه!

36-الکی!

37-میگه خونه نه، بریم: پارک ملت؟ ساعی؟ پردیسان؟ چیتگر؟ سرخه حصار؟ دربند؟ فشم؟

38- مرض داره!

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:4  توسط نغمه ی سکوت  | 

رنگ کودکی هایم

آقایون و خانمهایی که اجازه بدیم با لفظ اندکی غیر اخلاقی "نامرد" خطابتون بکنم! حالا هی به من گیر میدین که سیاسی نوشتم و فلان و فلان! خودتون که سیاسی نمینویسید چرا یه خط از نویسنده ی جاودانه ی بچه گی هامون ننوشتید و چیزی نگفتید؟ هان؟ نه واقعا کدوم یکی از شما بودین که قصه های خوب نخوندین برای بچه های خوب! نامرد ها شما خوب یه چیزی مینوشتین! نمیذاشتین تو جمع ما یادی ازش نشه! که هر دفعه هنوز هم میرم سراغش اون شعر مولاناش خندم میندازه:

شادی آمد غصه از خاطر برفت // خر برفت و خر برفت و خر برفت

حس میکنم آذریزدی همه ی بزرگی اش به این باشه که چند دهه از زمان خودش جلوتر کتاب نوشت، چند دهه جلوتر از زمان خودش اصلا فهمید که باید برای بچه ها کتاب نوشت! و چند دهه از زمان خودش جلوتر اینقدر خوب برای بچه ها از منابعِ خوب کتاب نوشت! دلم لک زده بود که برم مراسمش! نشد ولی! حیف! برده بودنش یزد! قرار بود خانه ی هنرمندان باشه که نشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:50  توسط نغمه ی سکوت  | 

اژدها وارد ميشود!

يه صحنه از فيلم معروف ذهن زيبا هست كه دوسش دارم! خيلي هم دوسش دارم! همونجايي كه جان نشِ بزرگ وارد قصه ي جاسوسي ميشه و توسط ماموراي امنيتي به سالني وارد ميشه و روي يك صفحه بزرگ اعداد و ارقام كدهاي رمزي نمايش داده ميشن! اون فضا رو به شدت دوست دارم! همونجايي كه نش واميسه و با نگاه معنا داري كه انگار خشكش زده خيره خيره به اعداد و ارقام رو صفحه نگاه ميكنه و هرازگاهي يه سري عدد تو چشمش برق ميزنن و انگار داره يه نظمي توشون پيدا ميكنه! اون دنبال كردن اعدادش رو دوست دارم!

البته بروس لي رو نميشه از ياد برد و اون فيلم دوست داشتنيه اژدها وارد ميشود رو! و البته تر اون سكانسي كه تو كشتي دارن ميرن به اون جزيره ي اي كه مبارزات توش برگزار ميشه و اون يارو  كه زياد كرم ميريخته از بروس لي دعوت به مبارزه ميكنه و بروس لي خان قبول ميكنه و اون جمله ي دوست داشتني رو ميگه كه "من بلدم مبارزه كنم بدون اينكه درگير بشم" بعد ميگه اينجا نميشه مبارزه كرد ، سوار قايق ميشيم ميريم فلان جا و بعد يارو رو سوار قايق كه كرد طناب رو آزاد ميكنه و خودش سوار نميشه و طناب رو ميده دست اون نفري كه همين يارو اذيتش كرده بود و همه بهش ميخندن و اونم تو آب وول ميخوره!

بازهم البته تر اينكه اون خبري كه دوست ندارم فردا پس فردا تاييد بشه اينه كه قرارداد انتقال خط لوله گاز آسيا به اروپا (نوباكو) در تركيه و بدون حضور ايران قراره امضا بشه! هرچند اردوغان چند بار گفته تركيه و چند تا كشور ديگه توان تامين اين گاز رو به تنهايي و بدون ايران ندارن اما انگار طرفهاي اروپايي ميخوان بدون ايران اين كار رو بكنن! منتظر بمونيم تا ببينيم چي ميشه!

اين مدل چيزا كه كنار هم تو ذهنم ميچرخه حاليم ميكنه كه دارم خل ميشم! اينكه همچين قراردادي مثل اون اعداد جان نش تو ذهنم برق بزنن و جمله بروس لي از ذهنم بگذره كه بدون درگيري مبارزه ميكنه و برم همش به اين فكر كه امثال اين قراردادها كه البته اروپا رو وارد دوري از وابستگي ميكنه كه حداقل يه حلقه ي زنجيره اش ماييم و خود اين ميبردم تا يه نمايي از تعادل پايداري كه فرض كنيد مثلا حمله اسراييل يا هرجايي به ايران ميشه يه چالش جدي براي انرژي اروپا و البته كاملا محدود كننده براي كشورهاي مورد دار با ما و اينكه حتي اگر درآمد عاليه اين مساله رو هم اگر در نظر نگيريم ميشه  ميخي براي استحكام و ثبات سياسي و زنجيره ي توافقات تعيين كننده ي ديگه اي ميتونه شكل بده و اين وابستگي خودش جلوي خيلي ادا اطوارهاي اروپايي رو ميگيره كمااينكه ميبينيم روسيه در مواقع لزوم (مثل همين جريان اوستيا) چه حالي به اروپا ميده و با بستن دو تا فلكه چه دماري از روزگاشون در مياره! و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

اينا همه نظرات شايد خامي باشه كه در يك لحظه از ذهن رد ميشه و من رو ميبره تو فكر كه چرا يه بارم كه شده نميريم تو اين فازها كه مثلا پاشيم بريم دم وزارت نفت اعتصاب كنيم كه به اين پروژه ها جدي تر و كارشناسي تر نگاه كنن و براي مردم توضيح بدن چرا؟ دليل اين كار كه  ملحق نشديم چي بود؟ اونا نخواستن؟ ما نتونستيم قوي كار كنيم؟ چرا ملحق نشديم؟ چرا شديم؟ محاسنش چيه؟ معايبش و ..... اينا براي من حكم خانه هاي پازلي رو داره كه همديگرو كامل ميكنه و اعدادي كه ديدنشون برام يه نظمي رو تداعي ميكنه!

به قول بروس لي به نظرم بشه خيلي وقتا بدون درگيري مبارزه كرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:52  توسط نغمه ی سکوت  | 

چین! روسیه و البته اسراییل!

تو کامنتهای پست قبلی تا حدودی در مورد اینکه اینا پستهای اخیر من سیاسی هست یا نه حرف زدم با چند تا از دوستان! اتفاقا دوست دارم بیشتر سر این مساله حرف بزنیم!

ما یه انتخابات داشتیم با حواشی تلخ و شیرین! تا قبل از اون به یه معنی مهم نبود من به کی رای بدم و دوستانم به کی! با هم رفیقانه بحث میکردیم و گاه تند میشدیم گاه میخندیدیم و یادمه که برا یه سری دوستان نوشتم که این روزها میگذره و بازهم از توجه بیش از حد به این مساله میایم بیرون و هرکی رای بیاره رییس جمهور همه اس! و هدف همه ی ما در نهایت رشد کشورمونه!

اما متاسفانه قصه به گونه ای پیش نرفت که خیلی راحت بشه از کنارش گذشت و بگیم که یکی برنده شده یکی بازنده و از این حرفا و اصلا نمیخوام وارد این مساله اش بشم! اما موضع ما و عکس العمل هامون راجع به اتفاقات بعد اون خیلی مهم تره تا خود اون قصه! رفتارهای مثبت و منفی رو اگه الان برای هم روشن نکنیم ملاک هامون برای شناخت عمیق تر آدمهایی که مثه بازیکن های جام جهانی فرصت نشون دادن خودشون رو دارن از بین میره! حسن این اتفاقات به همینه! موضع گیریها نمی تونه دیگه آبکی باشه و این باعث میشه هم ما همدیگه رو و هم نظریه پردازها و نمایندگان مجلس و روزنامه نگارها و سایتهای خبری و غیره و غیره رو بهتر بشناسیم! پس اجازه بدیم بیشتر و البته دوستانه تر از همیشه و آرومتر از همه ی نهشته های کف اقیانوس با هم حرف بزنیم! که قطعا تنها چیزی که برای ما میمونه این وسط روشن شدن خودمون خواهد بود!

برای مثال این لینک یه خبره که یه دوست با گوگل ریدرش برای بنده ایمیل کرده! جالبه که روش فکر کنیم! فکر عمیق! نه روی ظاهر خبر! که به ریشه هاش بریم! بگریدم و دلیل این گونه خبر رسانی رو کشف کنیم! فکر کنیم که همچین خبری چقدر صحت میتونه داشته باشه؟ و چقدر خبر رسانی اش قابل اعتماد؟ و نحوه ی برخورد ما با همچین خبررسانی ای چی میتونه باشه در آینده؟

البته اینم یه عکس العمل دیگه اس از یه نفر معروف دیگه! (که من به شخصه خیلی دنبال کارهاش نیستم اما نمیشه معروفیتش رو کتمان کرد و ندیدش) جالبه کل وقایع رو با هم ببینیم! از هر دو طرف! و برای اینکه هیچ کدوممون از خط درست منحرف نشیم به هم کمک کنیم به یه برآیند دوستانه برسیم!


پی نوشت: پنجشنبه دور میدان انقلاب، جعفر پناهی و کامبوزیا پرتوی رو دیدم!  عرض سلامی و احوالی و اینکه برایش (پرتوی) گفتم از نوع سخنرانی شما تو اون جلسه ی دوم خرداد در سالن دوازده هزار نفری ناراحتم! بهش گفتم عزیز من بزرگی، نام داری و هرچی! اما درست نیست  و  دلیل  نمیشه برای اعتراض! وارد لفاظی هایی نظیر کوتوله خواندن و اینها بشی! حق داری تند ترین اعتراض ها رو بکنی اما کاری که کردی درست نبود! گفت مگه نمی بینی چیکار میکنن؟ گفتم عزیز درست نیست به حکم کارگردان معروف بودن هرچی میگین درست باشه! نفس کار شما درست نبود! حالا هرکی هر کاری بکنه دلیل درستی کار شما نیست! فحش دادن شاخ و دم نداره! قرار نیست که بد و بیراه ناموسی به طرف بگی که تا کسی تکون بخوره!

باز هم پی نوشت: نه به چشمهای خودم که به گوشهایم شنیدم که یک اخبارگو چنین اخبار گفت: در مصر علیه شهادت زن محجه مصری به دست کشورهای غربی تظاهرات شد! از اینکه نه تنها زن محجبه مصری که هر انسان دیگری هم کرامتی دارد که باید تامین شود اگر بگذریم! و فراموش نکنیم مردی که ایشان را کشت در حال دادگاهی شدن بوده و نه مدال قهرمانی گرفتن به خاطر مشکل ایجاد کرده برای زن مذکور! و البته حرف و حدیثهایی که در مورد موضع ما در مورد مسلمانان ایغور گرفته میشود بد نیست دیگر باره به همه چیز رجوعی دوباره کنیم! همه چیز را کنار هم بگذاریم و سنجش هامان را با داده های بیشتری انجام دهیم! نمی دانم چرا هی مسلمانان چچن از جلوی چشمم رد میشوند! و البته هنوز درد مسلمانان (که همه ی مردم) غزه در دلم آرام نگرفته! چه فرقی به واقع میان این ها هست؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 12:0  توسط نغمه ی سکوت  | 

غزل

لب مرز که می ایستی، لب مرزی که نزدیکترین نقطه کشور توست به شهری که نامش با تنگی نفس گره خورده است، تازه احساس عجیبی پیدا میکنی و تنها این گرد و غبار نیست که نفس کشیدن را برایت سخت میکند!

لب مرز که بایستی رو به حلبچه! بر فراز رودخانه ای که نام فرزاندان بسیاری از اهالی اینجاست! سیروان! رو به نفسهای به شماره افتاده، کودکان آتش گرفته! تاولهای آبدار! پوستهای برآمده! کودکهای در آغوش مادر و پدر بی جان شده! ناله هایی میشنوی که تا ابد در آسمان این شهر صدا میکنند!

لب مرز که می ایستی و بیشتر از چند متر جلوی پایت را هم نمیتوانی که ببینی، مجبوری دلت را به حلبچه بفرستی تا معنای تنگی نفس را نیک تر دریابی! نفس کشیدنت از روزمرگی خارج میشود و خوب میتوانی بشماری و آمارش را داشته باشی!

لب مرز! در همان روستای "هانی گرمله" که بایستی کافی است خط راستی به حلبچه بکشی تا با مقیاس نقشه ات بشود حدود ده کیلومتر! و با خود بگویی کاش بگذارند که بروی! کمتر از چند دقیقه دیگر میرسی! کاش بگذارند که بروی! میخواهی که بروی و معنای انسان گرگ انسان را بهتر ببینی! معنایی که دیگر برایت غریبه نیست! تازگی ها آنچه را که در فیلم ها و خبرها میدیدی و میشنیدی همه را به چشم دیده ای و هوس دیدن به جای شنیدن ات گل کرده میخواهی بروی از این مرز و کنده شوی! قرار نداری! میخواهی که اگر بشود و بگذارند بروی و ته مانده های حلبچه را هم به چشم ببینی تا بهتر بفهمی چطور کسی به آنجا میرسد که قطع نفس های بی گناهی را بر خود روا بدارد! و یاد سردشت از ذهنت میگذرد!

بر خلاف همیشه که این توفیق اجباری به واسطه کار و درس به من دست میدهد که بروم و دنج ترین روستاهای کشورم را در شهرهای بسیاری ببینم این بار دلم به ماندن بود در شهر غریب خودم! دوست نداشتم دور شوم!

گمان من این نبود که سیاست کثیف است! من سیاست را کثیف نمیدانم! سیاستی که همه ی فرهنگ! اقتصاد! اجتماع! انسانیت! و هویت مرا تحت سیطره خود دارد چطور میشود که به بهانه ی کثیف بودن از آن فرار کرد! کار سیاسی نمیکنم اما خوب این کثیف بودن سیاست را البته پلید ترین حرفی میدانم که اگر بخواهیم به انگلیسی ها بچسبانیمش بیشتر جور در می آید تا اعتراضات اخیر! شما را نمیدانم! اما من نه از خودم و حال و هوای دلم و نجوای تنهایی ام دور نشده ام که اتفاقا برایم همه چیز عمیق تر شده است! خود خواهی هایم کمتر شده و آرامش را دیگر برای خود نیست که میخواهم! نمازهایم زیباتر شده! دستم بیشتر به دعا بلند میشود! خواسته هایم از خودم فراتر رفته و این نعمت کوچکی نیست که بخواهم بگذارم و با رفتن به گوشه ای بخواهم سر خودم را کلاه بگذارم و مثلا همه چیز را فراموش کنم! و بخواهم که به سان لکه ننگی از خودم دورش کنم! لابه لای همه ی حرفها و  قضاوتهایم نخواسته ام که از حق و عقل دور شوم و این اصلا ربطی به این ندارد که ادعا کنم همه چیز را درست فهمیده ام و همه ی تصمیم هایم درست بوده! این را برای تو مینوسم دوست عزیز من "و س ی م" برای تو که برای آن یکی دوستمان نوشتی دلت برای من تنگ شده و ادامه دادی که چرا سیاسی!! مینویسم؟!

من از تو میپرسم کدام نوشته ی من سیاسی است؟؟ اینکه شاخ در بیاورم از رفتاری که تا حالا اینقدر بی پرده رو نشده بود؟؟! اینکه چارتا پست کوتاه و به غایت آرام و چارتا عکس گرفته شده ام را اینجا بگذارم چرا که سیمای ملی ملت را ترجمه کرد و فهمیدیم ملی یعنی چه؟؟ و هیچ پوشش از حقیقت نداد و قلب معنی کرد؟؟!!

نمی دانم انتظار چه نوشته ای از من داری! از گل و بلبل و حال و هوای عاشقانه یا مثلا اخبار کامپیوتر های کوانتومی یا شبکه مانیتورینگ و پیش یابی زلزله با استفاده از لب تاپ های متصل به اینترنت  و استفاده از سنسورهای شتاب سنج درون آنها!؟؟ نمیدانم منظورت از سیاسی نوشتن من چیست؟؟ اما جواب بنده این است دوست من: این پستهایی که مجبور شدم متاسفانه چند تایی از آنها را به دلایلی پاک کنم برای من از عمیق ترین آموزه های دینی ام که در این سالها آموخته ام و از لابه لای همه ی شبهای قدرم! همه ی ظهرهای عاشورا! همه ی شامهای غریبان و البته از میان همه ی عرفه هایم بیرون آمده اند عزیز دل! هیچ دوست ندارم که خودم و خودت را به این اندیشه ببری که اینها سیاسی است و البته نتیجه بگیری که کثیف!

کدام آموزه ی دینی من و تو منع میکندمان از این کار؟! گمان من این است که این گونه  ی آموزش دین را هم باید گذاشت جزو فجایع رسانه ی ملی و آموزش و پرورش و البته بسیاری مساجد! دینی که در نماز جمعه اش تهدید به آغاز اعتراف گیری ها میکنند و همه میدانیم این یعنی چه!! نه دست من باز است برای نوشتن و نه شما این چیزها را نمیدانید! همه غصه من این روزها از همین است که مظلوم ترین بازیچه ی این میدان دین بوده و هست!

بگذریم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:55  توسط نغمه ی سکوت  | 

زياده عرضي نيست!

چهارده قرن گذشت و چهارده كنگره از كاخ كسري يكايك فرو ريخت و عصر شاهان سپري شد و اكنون جهان منتظر توست! كجاست آنكه آخر شاهنامه را در وصف ما بسرايد؟!

 

سه هفته گذشته! توجيهات علت قطع همان كه من هنوز نه نامش يادم مي آيد و نه دوست دارم كه يادم بيايد را بر روي سايت محترم خبري الف بخوانيد! چند تا كامنت برايشان گذاشتم و ميدانستم كه تاييد نميشود و نشد و اصلا چه فرقي ميكند! مگر به كجاي جهان برميخورد كامنت آدم هيچ كاره اي مثل من! بگذريم! ديشب لطف نمودند و تشخيص دادند كه خوب حالا ميشود پا را از روي آنتنها برداشت و با توجه به عنايات ملوكانه اجازه داد مردم از اين موهبت الهي كه البته به گمانم در الهي بودنش ترديد كرده اند برخوردار باشند! حال بگذريم كه در راستاي همان آقاي هالو فرض كردن بنده (و شرمنده از اين كه بگويم احتمالا همه ي مردم) وزير محترم بارها گفت كه دليل قطع را نميدانيم و در پي بررسي هستيم!!!!!! از اين هم بگذريم!!! اين روزها همش كارمان گذشتن است!!

من همان ها را كه نامش يادم رفته و البته فرستادنش را كه كلا يادم رفته، براي خودم دسته بندي كرده ام! همين امروز صبح در ماشين كه بودم! و براي خودم مينوشتم!! رسيدم به اينجا كه انواع مختلفش را به صورت زير ميتوان نام برد:

 

1- الكي و آبكي (مخصوص زمانهايي كه احتمالا به جاي خواندن كتابي، چيزي... افتاده اي و دلت ميخواهد مسخره بازي در بياوري)

2- بي موقع (زماني كه جلسه ي چهار روز بعد رو به رفيقي و همكاري و فاميلي و كسي كه تا روز جلسه هزار بار ديگر ميبيني يادآوري ميكني، يا اينكه شب ميگي صبح بهت زنگ ميزنم يا خبرت ميكنم و اينا)

3- كجايي؟ (معروفترين نوع ممكن كه اغلب بيمورد است و بي صبري مفرط را ميرساند كه با اندكي بد بيني نشانه ي ضعف شخصيتي را ميرساند، كجايي؟ كجايي؟ به تو چه كه كجام!!!!!!! (محض شوخي))

4- قصه تعريف كردن (سي تا ميفرستي كه مثلا سي ثانيه قصه تعريف كني و از حسين كرد شبستري بگويي و اينها و حرفهاي بيمورد)

5- نظرسنجي ها مسخره تلويزيوني و راديويي (اغلب بي مورد و بي تاثير، بدرد نخور، بي اهميت براي گيرندگان، هدر رفته براي فرستندگان، به نظر شما رنگ ماكسيما سفيدش بهتره يا سياهش؟؟؟؟ و از اين قبيل)

6- سر كاري (نصف شب ميفرستي براي دوستت و از خواب بيدارش ميكني كه: سلام، خوب بخوابي، شب بخير!!!! يا اينكه لحاف از رو پات رفته كنار، سرما نخوري، روتو بكش!!! وسط زمين كجاست؟؟ مياي بريم متر كنيم!!! و از اينها كه ميدانيم!!!!)

7- جملات قصار و بزرگان (شما آنطور نيستيد كه فكر ميكنيد، آنطور كه فكر ميكنيد هستيد!!!!!! شايد بهترين نوع ممكن ولي در اغلب موارد تكراري و معمولا گذرا و بي تاثير و گاه حتي بي معني و گاه مسخره و گاه البته بدر بخور)

8- برو پايين ( از همون ها كه هي ميبردت پايين و پايين و آخرش ميگه مگه فضولي اين همه اومدي پايين و پله نداشت خورد زمين!! و انواع و اقسام ديگر كه ميدانيد!!!)

9- موارد ضروري (جايي كه آنتن براي صحبت نيست، داخل جلسه اي هستيم، گاه كلاس، گاه در جمع غريبه و هرجايي كه نميشود حرف زد! به هر حال جايي كه اون كه اسمش يادم رفته اصلا براي همين ساخته شده)

10- ديگر مواردي كه وقتي در ماشين نشسته اي يادت نمي آيد و همفكري دوستانت را ميطلبد!!! (كاش يكارمنددانشجوي ما اينجا بود و اين دسته بندي را او ميكرد تا فرق دسته بندي من با ايشان و قدرت نوشتاري ايشان در اين موارد متوجه شويد)

 

مقدمات فوق به اينجا ميرساند مرا كه بگويم: مخابراتِ ديگر نه چندان عزيز:

فدايت بشم! قربانت بروم! ممنونم كه باعث شدي ديگر جز درصد اندكي از اين موارد را استفاده نكنم! شعار تحريم و اينها نميدهم ولي يقين ميدانم همان كه اسمش هم يادم نيست از اين به بعد براي من به يك دهم و حتي يك بيستم و شايد يك بيست و دوم كاهش پيدا خواهد كرد!!! ممنون كه تلنگري زدي هرچند تلخ! ممنون كه شخصيتمان را به بازي گرفتي! و البته ممنون كه به چيزي كه انگار برايت معنايي ندارد (همان شعور را ميگويم)  اين همه در روز روشن و شب تاريك توهين كردي! قربانت بروم فراموش كرده بودي من و بسياري دوستانم و دوستان دوستانم اهل خواندنِ نادر هستيم! (همان نادر ابراهيمي را ميگويم) و ياد گرفته ايم كه از دل آتش گرما بگيريم نه سوختگي! فراموش كردي براي من و دوستانم و دوستانِ دوستانم بهترين چيز بيرون كشيدن زيبايي ها از زشت ترين قصه هاست! و به قول نادر: ساختن زندگي! ساختن شعر! ساختن ترانه و در كل ساختن هرچه كه انسان بودنمان را معنا بدهد!! و نه منفعلانه نگاه كردن!! تو اگر فراموش كردي من نكردم! ميدانم با اين كار من به هيچ كجاي آن ساختمان بلند و آنتن هاي بي تي اس و چه و چه ي جنابعالي بر نميخورد و اصلا مهم هم نيست! من كار خودم را ميكنم در درون خودم! برايم مهم نيست اثر آن چيست! من جواب اين بي حرمتي را طور ديگري بلد نيستم بدهم و نميدهم! الات راستي يادم افتاد كه زماني از لوتركينگ ميخواندم (همان مارتين را ميگويم) كاش دوستانم هم خوانده باشند! (حداقل اگر نخوانده اند بروند و از نشر ني آن كتاب فوق العاده گاندي و لوتركينگ را بخرند و بخوانند و به جاي اون كه اسمش يادم نمي ياد پولشان را كتاب بخرند) همان موقع كه در اعتراض به نابرابري هاي آمريكا در قبال سياه پوستان حتي در سوار شدن اتوبوس!!!!!!! اتوبوس سوار نشد!!!! و همه سياه پوستان به تبع او پياده سر كار ميرفتند!!!! چه جالب و زيبا تاريخ هي تكرار ميشود و همين است كه هگل ميگويد: از تاريخ بايد ياد گرفت كه چه كساني از تاريخ ياد نگرفته اند!!!! من پاهاي لوتركينگ را از همين جا بعد از اين همه سال و مرگ، بوسه ميزنم!! كانه خليج فارس!! كاش تو هم اين را ميفهميدي!!! بازخواهم گشت و آن قصه گاندي را باز خواهم خواند كه: به اعتراض جنگهاي قبيله اي و مذهبي اعتصاب غذا كرده بود و به هيچ وجه كوتاه نمي امد تا اينكه هندويي معمولي پيشش آمد و اسلحه بر زمين انداخت و گفت كه پسرم را مسلمان ها كشته اند ولي به خاطر تو دست از جنگ برميدارم! جان مادرت غذا بخور! و گاندي به او گفته بود پسر مسلماني ميشناسم كه پدرش را هندو ها كشته اند اگر بروي او را بزرگ كني و مثل پسر خودت قبول كني حرفت را گوش ميكنم! و مرد قبول كرده بود و در حين رفتن، گاندي به او گفته بود كه آهاي دوست من: پسرك را مسلمان بزرگ كني ها، نه هندو!!!!!!!

بازهم خواهم گشت و همه اين قصه ها را مرور خواهم كرد!! دوستانم هم خدا كند كه بازگردند و مرور كنند!!!!

از اين بعد همان كه نامش هم يادم رفته به حداقل مقدار خواهد رسيد و از مخابرات هم تشكر ميكنم كه مرا بيدار كرد تا اين تكنولوژي را در حد مفيد بودنش استفاده كنم نه مسخره بودنش و پول از جيب من خالي كردنش و در جيب كسي ريختن كه هر وقت بخواهد قطع كند و هر وقت دلش خواست وصل كند!!!

زياده عرضي نيست! ارادتمند! دوست كوچك شما!

چقدر دوست دارم اين جمله قديمي را: حاضرين به غايبين برسانند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:24  توسط نغمه ی سکوت  | 

سایه روشن

هی به این فضا نگاه میکنم! ذهنم قرار اما ندارد! هی نگاه میکنم! سواد تاریخی ندارم! همین خرده چیزهای این ور آن ور! ذهنم را اما اینقدر درگیر خودش میکند! شاید کامل نیست! شاید هم مشت نمونه خروار است! نمی دانم! دیروز همش دنبال چیزی میگشتم! این روزها این سایه روشن ها اینقدر میرود و می آید که حد ندارد!

شنیده اید که ژاپنی ها مشغول کشف الگوهای عصبهای مغزی هستند در شناسایی رفتارهای پیچیده ی مغز! و موفق شده اند بر اساس این الگوها کلمات ذهن را استخراج کنند؟ بیکار بیکار هی نشسته اند کلمه به ذهن داده اند و رفتار عصب ها را سنجیده اند! و رسیده اند به اینکه شما  بنشینید فکر کنید و ترکیب رفتارهای عصبهای مغز شما به کلمه در آید و این مثل این می ماند که شب بخوابید و خوابهایتان و تفکراتتان با یک خروجی به صورت real time بر روی یک سیستم ذخیره شود! و احتمالا بروند به سمت ارتقای متنی این تکنیک به حالت تصویری! و این همان رویای دیرینه آدمی است که خوابهایش را به تصویر بکشد! بگذریم!

این روزها دوست دارم این ذهنیات پراکنده، همه اش از خروجی ذهن بر روی هارد دیسکی، دی وی دی ای، چیزی ثبت شود! دیشب قبل خواب ذهنم حول و حوش دو خطبه ی معروف امیر مومنین میچرخید! حتما نامهایشان را شنیده اید! شقشقیه! همام! دو خطبه ای که در فن بیان و محتوا آنچنان درخشان اند که برای امثال منِ ادبیات عرب نشناس هم لذت بخش اند خواندنشان چه رسد به آنکه غنای ادبی آن را درک کند!

از این بگذریم که چه میگویند! کاری به این ندارم! بیشتر دوست دارم این را بگویم که هر دوی این خطبه ها یک چیز مشترک دارند و آن اینکه کسی وسط یا آخر خطبه، حرفی یا طعنه ای به علی (ع) میزند و به قول خودمون جسارت میکند! آره اینجاش برام خیلی دوست داشتنیه! نه به خطبه ها کاری دارم و نه به جسارتهای شده و محتواش و جوابهای داده شده! من تنها با آن فضا کار دارم! فضایی که شخصی این جرات را در خود میبیند که بین خطبه ی شقشقیه (با آن همه تعریف که از آن میشود) بلند شود و با دادن نوشته ای و ... حرف امیر را قطع کند یا آخر خطبه ی همام و بعد از جان داد همام از شدت شوق به این خطبه، کسی بلند شود و به امیر طعنه ای بزند! این فضا را تجسم کنید! به غایت دوست داشتنی است! این فضایی که طرف نگران از این نباشد که نتیجه ی این کار چه خواهد شد! حال اسمش را هرچه میخواهید بگذارید: جسارت، بی ادبی! سوال یا .... اینها از زاویه ای که من الان به قصه نگاه میکنم اصلا مهم نیست! برای من این فضا مسحور کننده است! فقط این فضا! و دیگر اینکه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!


پی نوشت: علی یکشنبه رفت و یکشنبه بعد اومد! گفتن اینکه چطور اومد بماند برای روز مبادا! فقط نمی دونم چرا این شعر سایه رو هی یادم میاره: 


بر آستان تو دل پایمال صد دردست
 ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
 که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
 شب است و آینه خواب سپیده می بیند
بیا که روز خوش ما خیال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
 که صبح خنده گشا روی ازو نهان کردست
 چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
 به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
 به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
 که سینه ها سیه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
 که این دلیر به بازوی آن هماوردست
دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
 ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:10  توسط نغمه ی سکوت  | 

انتخاب


یه وقتایی میرسی به جایی  که یه کارایی رو اگه انجام ندی خودت دق میکنی و اگه انجام بدی مادرت دق میکنه! فعلا ترجیح میدم خودم دق کنم! به همین سادگی!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:41  توسط نغمه ی سکوت  | 

آقاي هالو

هي دست ميكشم بر پيشاني ام! نه نشد! محكمتر! باز هم نشد! از كنار هر مغازه كه رد ميشوم زير چشمي در شيشه ي مغازه خودم را نگاه ميكنم! نه! نميشود كه بايستم و نگاه كنم! خجالت ميكشم! همينقدر هم همه  ميگويند به اندازه كافي خل هستم! دوباره و صد باره تا برسم به خانه! دست ميكشم! هر دفعه محكمتر! كليد مي اندازم! در باز ميشود و بدو بالا ميروم! در اتاق! باز ميشود! از باز و بسته كردن و در با آن صداي پرت شدن من همه برميگردند نگاه ميكنند! سلامي! و سريع رد ميشوم! رسيده ام به آينه خشكم زده است! هي نگاه و نگاه! دست به پيشاني! صابون! كف! آب! صورت! پيشاني؟ محكمتر! چندبار و چندبار! نه! فرقي نميكند! خسته ميشوم! زير لب ميگويم انگار كه چيزي نيست! حداقل اميدوارم كه چيزي نباشد! اما: چرا اين دوستانِ به غايت دوست داشتني با من (شايد هم ما) به گونه اي رفتار ميكنند كه انگار بزرگ (خيلي بزرگ) بر پيشاني ام نوشته اند هالو! آقاي هالو! نمي فهمم! شايد چشمانشان چيزي ميبيند كه من نمي بينم!


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 16:41  توسط نغمه ی سکوت  | 

هدیه ی روز مادر!

خیلی ها دیشب دست به دعا برداشته بودند، که شب رغائب است و به تعبیر این روزها شب آرزوها!

مثل همیشه سررسیدم را برداشتم تا هجوم این افکار پراکنده را شاید مهار کنم! نوشتم از هزار راه و بیراه تا رسیدم به دل! برای دلهامان قرار خواستم و ناگهان باز به سان این چند روز پرت شدم به فضای دردناکی از ماجراهای کوچک و بزرگ! دلم عجیب لرزان دلِ مادری شد که پسرش را پنج روز است که معلوم نیست کجا و به چه دلیلی گرفته اند و برده اند و خبری از او نیست! همین دو روز پیش که به خانه اشان رفتیم دلم بیشتر از همیشه گرفته بود! پدرش شوخی کرد! از علاقه ی پدر بزرگ علی به علی میگفت و قصه مکه رفتن علی و کاری که پدر بزرگ کرده بود و ... به شوخی میگفت عکس علی رو دادم بزرگ چاپ کردن بزنم همینجا (عکس برادر شهیدش را نشان داد) کنار عکس عموش! مادرش دلگیر نگاهی کرد! شاید دلش میخواست عکس را کنار عکس دو دایی شهیدِ علی بزنند تا عموی شهیدش! نمی دانم! هرچه بود یکی از بچه ها گفت حاج آقا اینطور شوخی میکنید حاج خانوم دلگیر میشن! و باید میبودید تا بشنوید لحن دلشکسته ی مادر علی رو که: ما هرچی داشتیم برای این انقلاب و جنگ گذاشتیم و  کم شهید و جانباز ندادیم ! من فقط دلم از این گرفته که چرا؟ آخه مگه چیکار کرده بود علی؟!!

من به گمانم هزار سال هم که بگذرد نفهمم این حرف وقتی از زبان مادری بیرون می آید چه حسی باید داشته باشد!


سری به نوشته هایش زدم شاید آرامتر شوم! رسیدم به این عکسها که دوستان دوره ی لیسانسش از تولد علی تو دانشکده گرفتن! به آرامی خود علی است این عکسها! اینکه وقتی آب بر سرت میریزند جم نخوری و تا آخرش بنشینی! به آرامی خود علی است این عکسها!



برای دوستی که پرسیده بود چرا این روزها حال و هوای نوشته هایم عوض شده! و من کلی تعجب کردم از این سوالش هم بگویم که عزیز: دلنوشته های این روزها همه بایگانی میشوند! همه! همه انبار میشوند برای روزهای مبادا! روزهایی که دردهای دل گذشته باشند و حرفهای دل مانده! روزگاری که بتوان در آن خاطرات ملک سلیمان را در عصر پیامکهای قطع شده جستجو کرد! روزگاری که دل خود اینقدر بی معنی نباشد! روزگاری که بتوان سر بلند کرد و از دل گفت! روزگاری که دلی هنوز مانده باشد! باید صبر کرد تا چیزی که پیش از این دلش میخواندیم دوباره معنا بگیرد! دوباره نفس کشیدن آغاز کند!

پی نوشت: مصاحبه آرش حجازی (مترجم رسمی پائولو کوییلو در ایران) - بدون شرح


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 16:15  توسط نغمه ی سکوت  | 

آوارِ آینه ها


لحظه های خ و ب را نگه داریم، نگهبانی کنیم و بر چشم های مان بنشانیم، چرا که نه آسان به دست می آیند، نه به دشواری از کف میروند! عاقبت فصل رس ی د ن ها از راه خواهد رسید!


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:42  توسط نغمه ی سکوت  | 

عین

میرسم به جنوبی ترین نقطه ی دیباجی ِ شمالی!!! تقاطع صدر! ماشینها می آیند و میروند و دوست ندارند که مرا سوار کنند! خوب چه کنم!؟ نمیشود که مجبورشان کرد! یکی از دور چراغ میدهد و فرمان را اندکی به راست میگیرد، نزدیک من شده است! با دست اشاره کرده ام و فهمیده هفت تیر میروم! نگه میدارد و سوار شده ام حالا! راه می افتد، یکی یکی تقاطع های صدر را میگذراند، خروجی های قیطریه، کاوه و شریعتی را رد میکند و اندکی نمیگذرد تا میپیچد داخل مدرس! خروجی های جردن و ظفر را رد میکند، میرداماد، رد میکند، نزدیک حقانی ترافیک است، نگه داشته است، منتظر، منتظر تا اندکی سبک شود، در ماشین خانه ی خیابان سر برمیگردانم، تابلوی بزرگی سمت راست من است، آنقدر بزرگ که از فاصله های دور هم دیده میشود و عکسی از مدرس با آن جمله ای که بر اسکناس های ده تومنی نقش بسته:

سیاست ما عین دیانت ماست

برقی در چشمانم میزند این جمله، هیچ گاه اینقدر برایم عجیب نشده بود! هماره از آن برداشتی داشتم که همه داریم! جدا نبودن سیاست از دیانت و همه ی چیزهایی که میدانیم و تفسیرهایی که بر آن شنیده ایم! با این معنا که بخواهیم ثابت کنیم دینداران مجاز که مکلف به دخالت در سیاست هستند! و نباید از آن بر حذر باشند! ربط دیانت به سیاست!

اینبار اما فرق میکرد! نگاهم به این تفاسیر نبود! عکس ها، فیلمها و همه ی دیده های  این چند روزه در ذهنم مرور میشد! با خود هی بالا و پایین میکردم و از خودم میپرسیدم در دیانت ما با مخالفین چنین میکنند؟ در دیانت ما که مدعی مترقی بودن آن هستیم پاسخ اعتراض این است که است؟! در دیانت ما که البته عین سیاست ماست نتیجه ی شوکه شدن از انتخابات و از نتیجه ی آن (درست یا غلط) این است؟ در دیانت ما برای همچین اعتراضاتی چه راه کاری اندیشیده شده است! حکومت نظامی؟ زمینه چینی برای منافق خواندن معترضین! اعلام اینکه سفرهای انگلیسی ها به ایران زیاد شده است و حتی این اواخر پرواز لندن به بویینگ جمبو جت هفتصد و چهل و هفت تبدیل شده بود؟ در دیانت ما که البته عین سیاست ماست به راستی در قبال این اعتراض چگونه باید رفتار کرد!؟؟ آیا همین رفتارِ سیاسی دقیقا همان است که دیانت ما میگوید؟ آیا برای این اعتراض سیاسی دیانت ما راهی جز این چیزها که امروز میبینیم ندارد؟؟ من ایندفعه به جایی که بخواهم از دیانت به سیاست برسم مسیرم را عوض کردم! قصه را از آن طرف نگاه میکنم! آیا این سیاست ما واقعا عین دیانت ماست؟

این، آن چیزی نبود که من شناخته ام! یا من اشتباه کرده ام! یا این چیزها که میبینم آن نیست که میگویندش: دین!

رسیده ایم به هفت تیر.... راننده میگوید بفرمایید و من غرق در خودم حواسم نیست!


پی نوشت: رضاخان پهلوی کوچک! جنابعالی لطفا اینقدر برای ما دل نسوزانید! رسم آب آوردن نمی دانید، کوزه هامان را نشکنید لطفا! ما را به خیر شما امیدی نیست، شر مرسانید جان هرکسی که دوست دارید! نشسته ای بر قله ی قاف و آرزوهای رنگارنگ در سر میپرورانی! خوب مرا یاد نادر ابراهیمی ام می اندازی پسر! یاد آن نامه ای که از زبان میرمهنا برای شیخ سعدون نوشت در آن کتاب جاودانه ی "بر جاده های آبی سرخ" و به او فهماند ایرانی بودن و نبودن به در ایران متولد شدن نیست! به ایرانی زندگی کردن است! بگذار همین روزها برایتان مینویسم که نادر از زبان میرمهنای دلاور جنوب برای شیخ سعدون دزد چه نوشت! در ایران هر اتفاقی که بیفتد فعلا به شما مربوط نیست! حداقل از نظر من به شما مربوط نیست که خود را شاهزاده ی این خاک میدانید و چه خنده دار! شاهزاده های سرزمین من امیر اسکندرهای یکه تازند! میدانم تو نمیشناسی! میدانم تا کنون نامش هم به گوشت نخورده! تو نه تنها امیر اسکندر یکه تاز را نمیشناسی که اگر بشناسی هم باز نمی شناسی چرا که نمی دانی به قول آن شهید بزرگوار: در عالم رازی است که که جز به بهای خون فاش نمیشود! نمی دانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:9  توسط نغمه ی سکوت  | 

بايكوت

حوصله ي نوشتن معلومه كه ندارم! من الان فقط يه سوالي دارم گفتم بپرسم ببينم شايد شما بتونيد جوابم رو بديد.... يه چيزي بود كه با موبايلهامون به اصطلاح ميزديم! نه... نه بابا بوق نه! اون كه با دوچرخه ها و اين روزا با ماشينامون با منظورهاي روشن ميزنيم ... نه يه چيز ديگه بود... يادم نمي ياد دقيقا اما هرچي بود چيز خوبي بود... مينوشتيم بعد ميفرستاديم يكي ديگه... تو يه محله ديگه... شهر ديگه... كشور ديگه.... اون طرف اونجا ميتونست ببينه ما براش چي نوشتيم.... كافي بود گوشي اش رو برداره و بعد از آنلاك كردن، شو رو بزنه... چي بود اين لعنتي اسمش...؟ يادم نمي ياد! اين روزها از بس كه ديگه استفاده نكردم اسمش هم يادم رفته! نميدونم چرا اينطوري شد از چند روز پيش ناگهاني هرچي استفاده ميكردم پيغام fail شدن ميداد منم ولش كردم! اسمش رو چرا يادم رفته آخه!


گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان // هزار باده ي ناخورده در رگ تاك است
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان // هزار باده ي ناخورده در رگ تاك است
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان // هزار باده ي ناخورده در رگ تاك است

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان // هزار باده ي ناخورده در رگ تاك است

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان // هزار باده ي ناخورده در رگ تاك است

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان // هزار باده ي ناخورده در رگ تاك است

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان // هزار باده ي ناخورده در رگ تاك است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:23  توسط نغمه ی سکوت  | 

گول نخورید این یه پست نیست!

بچه که بودم (نه اینکه الان بزرگ شدم ها، نه، اون وقتا دیگه خیلی بچه بودم) یادمه دوم دبستان من جمله سازیم خوب بود... از حق نگذریم بذارید بگم خیلی خوب!!! معم اون کلاسمون (خانم غیور آذر، یادش به خیر) نمی ذاشت من جمله بگم تو کلاس، میگفت بذار بچه ها اگه نتونستن تو بگو!!! بچه ها یه جاهایی که دیگه کم میووردن می زدن تو فاز اون جمله های معروف که همه بلدیم، همون که اگه میگفتن با اینترنت جمله بساز بعد گیر میکردیم میگفتیم:

"من با اینترنت بلد نیستم جمله بسازم"

و خودش میشد یه جمله! اینجاها که میرسید ییهو ما رو مینداخت جلو میگفت خوب اگه راس میگی الان بگو!! ما هم یه چیزی سر هم میکردیم و بعضی وقتها خوب میشد و بعضی وقتا خندش میگرفت و هنوز چین کنار چشماش یادمه وقتی میخندید!!

بگذریم، اینا رو نوشتم که بگم ما کماکان زنده ایم و البته اگر اتفاق ناگواری نیفته به زودی آپ می نماییم!!

لذا گول نخورید این یک پست نیست!!



پی نوشت: ناراحتی خود را از رفتن دوست فوق العادمون "یکارمندانشجو" نمی تونم نشون ندم! دکتر جامعه شناس بزرگ ما بسی ناگهانی حذف بلاگ فرمودند!


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:24  توسط نغمه ی سکوت  | 

اخلاق

انتخاب


اين چند خط را دوست ميدارم!


اخلاق

راهگشاي انسانيت در دنياي امروز است و اين همان است كه بعد از پايان هر بحثي و جنگ و جدلي خواهي ديد كه چه روشن جلوه ميكند. دست از گرايشهاي پيچيده ي پر دامنه ي بي نتيجه كشيدن و بر سر اخلاق عام به تفاهم رسيدن.



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:11  توسط نغمه ی سکوت  | 

فهم مساله! (عنوان تغییر یافت)

معلم خواست که نوشتن را شروع کنند و از فقر انشاء بنویسند پسرک دفتر و مدادش را در آورد و شروع کرد، کوتاه نوشت و گویا از فقر گفت و قصه ها و غصه ها بافت:

آقای معلم ما خیلی فقیر هستیم. ما به خدا آقای معلم اونقدر فقیر هستیم که حتی پول نداریم به دربون خونمون بدیم، بابا همیشه به دربون میگوید الان پول ندارم! ما آقای معلم خیلی فقیر هستیم و من از فقر خیلی بدم می آید، همه باغبان های خانه امان هم فقیر هستند، همه آشپزهامان هم فقیرند، دیروز که علی (پسر راننده امان) با پدرش حرف میزد و پول برای یک دفتر نو می خواست خودم شنیدم که پدرش گفت پسرم فعلا پول نداریم و من فهمیدم که راننده هامان نیز فقیرند، حتی همین  ......خانم که روزها می آید و خانه را تمیز میکند و حیاط های جلویی و پشتی را آب می پاشد همه ی حوض های خانه را آب کشی میکند و خسته می شود و سر ظهر نون و سبزی میخورد هم شنیدم که گله میکرد که فقیر است. آقای معلم ما میدانم که خیلی فقیریم و اصطبل دارهای خانه امان هم مثل خود ما فقیرند. بله آقای معلم چقدر من فقر را دوست ندارم و چقدر بد است که آدم فقیر باشد. نانواهای تنورخانه ی خانه امان هم مثل ما فقیرند! اصلا آقای معلم من فقر را دوست ندارم! ما، دربونمان، رانده امان آشپزهامان، باغبان ها و اصطبل دارهامان و کارگرهامان و همه نوکرانمان فقیرن! کاش ما فقیر نبودیم آقای معلم! کاش!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:54  توسط نغمه ی سکوت  | 

نسیم عطر آگین صبح

گل میکند شقایق، دانه ی اسفند میرسد....................................................... مارال.

میچرخد چرخ چاه، دلوِ خالی پر میشود.......................................................... مارال.

هرگز باور نکن که زمان ایستاده یا به عقب میرود...............................................مارال.

گندمِ خوب کاشته ای، فصل درو میرسد..........................................................مارال.

.

نگو که دوستم داری اما قدرت جنگیدن به خاطر مرا نداری................................آلِنی اوجا!

نگو که عاشق منی اما کشته شدن به خاطر مرا نمی خواهی.........................آلِنی اوجا!

نگو که دلت پر از گریه است، اما اشکی به چشمانت نمی آید...........................آلِنی اوجا!

نگو که شیرینی دوست داشتن را طالبی اما تلخی هایش را نمی خواهی............آلِنی اوجا!

.

دوست داشتن، همان جنگیدن است........................................... مخدوم قلی میگوید.

جنگیدن کشته شدن است........................................................مخدوم قلی میگوید.

کشته شدن یتیم ماندن بچه هاست و بی فرزند شدن مادرها..............مخدوم قلی میگوید.

تمام شدن، تنها منزلگاه عاشق است...........................................مخدوم قلی میگوید.


(آتش بدون دود، از جلد سوم و چهارم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:24  توسط نغمه ی سکوت  | 

مرغ همسایه

بهش گفتم:

آخه عزیز دل من باران عشق رو اگه به جای ناصر چشم آذر، ونجلیز یا کیتارو ساخته بود که تو الان می پرستیدیش!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:34  توسط نغمه ی سکوت  | 

نمایشکده

عمو نوشت: دقیقش میشه ساعت سه، یکشنبه بیستم اردیبهشت هشتاد و هشت که من برای بار سوم عمو شدم! سومیش.... هم.... پسر!



وقتی منتظر باشی، کاری که میکنی اینه که اولین وقتی که ممکن باشه پا می شی و کارت رو انجام میدی حالا فرقی نمیکنه نماز باشه، قول و قرار باشه یا رفتن به نمایشگاه! انگار اگه روز اول نری چی میشه!؟! همیشه دلت میخواد که این داستان تو همون محل دوست داشتنی برگزار بشه، همون جای همیشگی که از بچه گی دقیقا از همون روزی که اونجا گم شدی خاطره داری... تا روزی که اون بچه گمشده رو دیدی که گریه میکرد.... با تک تک منظره هاش احساس نزدیکی میکنی! چمران بعد از شهر بازی ای که نابود شد و ظهر که میشه فقط و فقط همون گوشه ی همیشگی اون مسجد که نام ابراهیم بر آن است تنها بنشینی و آروم بگیری، نه لابه لای این چادرهایی که در مصلا به پا کرده اند و چه عجیب که مصلا غریبه بشود برای خلوت....

دوست داشتی که همونجای قدیمی باشه... میان سالنهایی که دوست داشتنی ترن به نظر تو و زمانی که از سالن ها بیرون میایی باد جنوب درکه و قطرات فواره های حوض اصلی معجونی شوند از تازگی و بشینن رو صورتت و خنکاش طعم بهار بهت بده و هر از گاهی یاد کوروش یغمایی بیافتی دور اون حوض و اجراهایی پلی بکی که با تیپ و حال و هوای پنجاه هزار سال پیش و شکل و شمایل عجیب و غریب و تو رگ خشک درختا درد پائيز مي گيره و مثه خارم رو زمین توی صحرا، تو مثه بارون تندی داری سبزم می کنی.... همه از ذهنت بگذره....

اما وقتی قرار نباشه بری اونجا، مجبوری با مصلا خاطره بسازی و هی به سقف شبستان نگاه کنی و هی فکر کنی که لابه لای این ازدحام آدما وقت و حوصله سربالا کردن نگاه کردن به این سقف رو ندارن و ازش میگذرن.

وقتی از مسیری که راهروها درست کردن رد میشی یاد پیچک زندگی میندازدت! به هر غرفه که میرسی ایستگاهی از توقف گاههای زندگی و آخر که بیرون میای انگار تو این مسیر مارپیچ زندگی توشه برداشتی و وقتی نوشته ی خروج رو دیدی از در زدی بیرون! چی برداشتی؟ تو... من... بقیه؟ درست انتخاب کردی؟ اصا چقدر مهمه که چی انتخاب کردی؟

زندگی! این چیزیه که این راهروها و غرفه ها و حتی فروشندگان و غرفه داران رنگ به رنگ از دختر و پسر های ساده و رنگارنگ تا پیرمردها و آخوند و هر مدلی که به نظرت بیاد.... و کارگرایی که غذا میارن و میبرن، چرخیهایی که بار دست مردم رو نگاه میکنن به امید درآمد و روزی روزانه و فیلمبردار و گزارشگر و ....شعب بانک و صدها عنوان بر سر غرفه ها که همه تو رو یاد تنوع زندگی میندازه... همه چی هست! و تویی که از جان و مال میگذری برای خرید این همه تنوع و انتخاب میکنی! خستگی بعد از بیرون اومدن رو اگه بشه به جان دادن تعبیر کرد اون وقت قصه زندگی رو میشه کاملتر دید.... پولی که میدهی و جانی که میگذاری برای این انتخاب ها و برای تعیین مسیری که چگونه بودن تو رو رقم میزنن! همه خیلی هماهنگ میشه با آیه هایی که از ذهنت میگذرن... جلوه های ناشرایی که جذبت میکنن و برخی که رنگ و بویی برات ندارن و بی صدا و نشسته در سکوت، کوچیک و بزرگ، شلوغ و خلوت، برخی مشغول صدور فاکتور و زنگ تلفن و صندوق اینا و برخی که گویی اصلا نیستند و بر در خانه هایشان خلوت است... چشمهایت عنوان ها را مینگرند خیلی ها را میشناسی و قبلا دیده ای... برخی را داری و برخی جدید آمده اند.... آدمهایی میبینی که نمی دانند برای چه اینجا هستند... صرفا تنوعی و تفریحی و دیدن جمعیتی و گذران وقت! عده ای با برنامه هستند کتابهایشان را میشناسند و به دنبال چیزهای جدیدتری نیز، هرچند این نمایشگاه را یک فروشگاه بزرگ شاید بتوان نام گذاشت و این به نظرم مناسبتره.... برخی بدون جستجوی چیزی جدید یک راست سر انتشاراتی خاصی میرن و میخرند و تمام! گو اینکه دیگران نیستند و حرفی برای گفتن ندارند... محصور در نگاه خود و دل خوش به انتخاب از پیش تعیین شده ای که باب جستجوی چیزهای دیگر را بسته نگه میدارد.... برخی اما در مقوله ای خاص نمی گنجند و از هر طعمی امتحانی میکنند! برخی حیران اند، به همه جا سرک میکشند گویی دنبال چیزی میگردند و برای این جستجو پیش شرطی نمی گذارند! بیرون می آیی! بازار مکاره ی تبلیغات داغ است... ساندویچ  هم هست البته.... آب یخ و نوشابه های رنگ به رنگ... خسته ای! بارکش شده ای! لابه لای چمن های ضلع شمال غربی مینشینی، هوا آرام شده است، سایه ای که ابری بودن را فریاد میزند و سکوتی که در هیاهو در دل داری! روی چمن زار باران خورده مینشینی چشمهایت را میبندی... خانم احتمالا محترمی بلند بلند پشت اکوهای تبلیغاتی دم به دم حرف میزند، هی خوش آمد میگوید و از پخش آگهی های تبلیغاتی! و اینکه اگه ماشینتون رو بر ندارید حسابتون با قوه کرام الناظمینه و البته جرثقیل! از حجاب و اینها هم یه چیزهایی میگه که حوصله نوشتنش رو نداری! بعدتر که جناب پلییس محترم با خشمی که گویی پدرش را کشته اند به سوی دخترک و پسرکی که همان نزدیکیهای تو، پشت آن یکی درخت نشسته اند میرفت تازه میفهمی که بنده خدا اون خانم الکی هم نمیگفت! یه چیزی میدونست!

نمی دونم این ذرات معلق در هوا که نه میشه قاصدک خوندشون و نه نمی شه، چی هستن؟ اما هرچی هست از همین درخت این وریه اس که من از قیافه اش خوشم میاد و هرچی هستن از این جک و جونواری سبز رنگ کوچک روی برگه ام دوست داشتنی تر اند و تو را به فضایی رویایی میبرند که مه گرفته است انگار.... خوبی چمن حتی اگه اندکی نمناک باشه اینه که میشه روی اون نشست و کم کم حتی دراز کشید و اینها را اینجا روی همین برگه نوشت! اگه آسفالت بود خوب قطعا حال نمی داد این کار... نتیجه ی اخلاقی این نوشته همینه که الان بهش رسیدم برای چنین مواردی چمن از آسفالت بهتره... خیلی بهتر. همین!

(اون وسط مسطا اون دوستت پیامکی مبنی بر اینکه کجا هستی؟ برایت سند میکند، برای مینویسی که فلان جا... چرخ نداری؟ کاش میشد مثه فروشگاهها چرخ داشته باشی و اینور اونور بری تا خسته ات نکنن بار کتابها... و اون با آیکونهایی که نشان از خوشحالی دارند از داشتن یک سال کتاب مفتی خوشحال میشود و تو برایش مینویسی: زهی خیال باطل!!!! و پیش خودت میروی به حال و هوای یحمل اسفارا....)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:11  توسط نغمه ی سکوت  | 

نرخ روز

من اين عكس رو دوست ندارم! 

اما نامه اي كه امام به شوروي نوشت رو دوست دارم!

توضيح واجب: حضور احمدي نژاد هيچ ربطي به اين قصه نداره. به جاي احمدي نژاد هركي ديگه هم بود بازم اين عكس حالم رو ميگرفت!

راستي: شما ميتونيد بگيد: به ج ه ن م كه دوست نداري! يا: به م ن چه كه دوست نداري!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18:31  توسط نغمه ی سکوت  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر